جای تعجب نیست که اسامه کشته شده است. این، روال طبیعی هر حرکت غیر طبیعی در جریان تاریخ است. اسامه خودش بیش از هرکسی می دانست که چه کار می کند واز کجا فرمان می گیرد وبرای چه چرخه خون چکان تروریزم را به حرکت آورده بود. پروژه اسامه بن لادن از همان آوان، سیر غیر طبیعی اش را می پیمود؛ ز یرا اگر حرکت او داعیه اسلامی بود پس چه ضرورتی برای کشتن وبه قتل عام کشیدن هزاران مسلمان. واگر داعیه عربی می داشت، ساده ترین پرسشی که پیش رویش قرار می گرفت این بود که چرا سراغ فلسطین اسرائیل نمی رود واگر چنانچه دلخوری ونارضایتی از شاه وشاهزادگان کشور متبوع اش داشت پس چرا اکثر تحرکات او از آدرس برخی از عناصر در کشور زادگاهش تمویل می شد؟ حالا اگر جوابی برای این پرسش پیدا کنیم که او در افغانستان برای جهاد آمده بود، لاجرم خودش هم این را می دانست که جهاد در افغانستان پایان یافته بود.
یاد مان نرود که سال ها پیش آن قدر روی نام اسامه در اقصی نقاط جهان مانور داده می شد که برخی از مسلمانان نام نوزادان خویش را اسامه می گذاشتند ویا در غرب حتا روی جذابیت چهره او و اینکه تا چه حد مورد پسند خانم ها است صحبت می شد. سخن در اطراف اسامه هر چه بود بر محور یک شخصیت فوق العاده کاذب می چرخید تا در اذهان عمومی به حیث یک ببر خشن جلوه کند. وبراستی اسامه ترسناک هم شده بود. ده سال تمام حداقل چهل کشور جهان از مبداء غار های توره بوره به جستجوی او پرداخته بودند. اما این ببر پوقانه ای گویا با خالی کردن بادش خود را آنقدر کوچک کرده بود که از دید پیشرفته ترین ابزار های تکنالوژیکی جاسوسی پنهان می ماند. سرانجام اما مثل اینکه فرجام تلخ خودش را به دست خود به گونه ای رقم زد که هم میزبان اش را شرمسار جهان کرد وهم بازماندگان فکری اش را. میزبان را از آن جهت که برای اش گاو شیری شده بود ولی نمی دانست که با این شیر، زهر تلخی آلوده شده است. اسامه با مرگ خودش سازمان استخبارات پاکستان را با دو گزینه روبرو کرد نخست بی اعتباری ودوم دروغگویی. این هر دو برای پاکستان زهر تلخی است که باید جام آن را تا آخر بنوشد. چون پنج سال زندگی اسامه در جوار اسلام آباد این گمانه نه که این حقیقت را تقویه کرده است که حالا دیگر اعضای شبکه القاعده را نیز می توان در حومه های لاهور واسلام آباد پیدا کرد. در این میان توجه به خواسته های ممتد ومصرانه حکومت افغانستان نیز قابل دقت است که مدام آدرس تروریزم را به بیرون از سرحدات خودش می داد. اکنون نه بر حسب تصادف که به مثابه یک واقعیت این موضوع برملا شده است.
واما شرمساری بازماندگان فکری اسامه نیز از این بابت است که سرانجام باید به عنوان انسان های صاحب دست وپا وعقل، منطقی برای اعمال خود ارائه کنند. اگر نه چنین است پس باید سراغ تحلیل دیگری باید رفت و آن شاید به دهلیز های مسایل روانی آدم ها نقب بزند. دوماه پیش مریدان اسامه در افغانستان اعلامیه دادند که جنگ های خشن وحملات بی رحمانه شان را در مقیاس وسیعی راه اندازی خواهند کرد، والبته این کاری است که همیشه انجام می دهند ، لکن مساله این است که با مرگ اسامه، باز ماندگان فکری او حتا کم ترین توجیه انسانی برای این گونه عملکرد های شان پیدا نمی توانند چون فرجام تلخ اسامه از سویی درس عبرتی است برای آنان و در دیگر سو در یافته اند که هر راه کجی به ترکستان هم منتهی نمی شود. حال سوال این است که آنان باز هم شیوه های فکری اسامه را سرمشق خود قرار می دهند ؟ به احتمال زیاد، آری. چه اینکه جریان افراطیت در مجموع ممکن است یک پروژه کلانی باشد که در سطح منطقه وجهان روی آن کار وسرمایه گذاری می شود. اگر چه اسامه پاره ای از این ماموریت را طوری که از دیدگاه خودش ایجاب می کرد رهبری نمود اما امثال اسامه هنوز هم برای برخی از آدم ها که اسلام را فقط در قشر می شناسند احتمال دارد جالب باشد. بدون آنکه آنان به خود زحمت داده و تاریخ اسلام را بشناسند وببینند که یاران پیامبر خدا در هر جا که رفتند با خود رحم و رافت وشفقت بردند. بازماندگان فکری اسامه به شناخت واقعی از تاریخ ضرورت دارند. شناختی که باید با تادیب به آنان آموزش داده شود وبرای این آموزش مکتبی ضرورت است که معلمین آن دلسوز، پخته کار و آگاه باشند.