آفتاب غایب
سلام ای آفتاب پشت صخره
تو پنهانی و ما در گیر کسره
تو پشت ابر، ما، یخناک بی تو
و تنها مانده این افلاک بی تو
غریبی دشت برچی را گرفته
کسی در دست خود قیچی گرفته
کسی خواهد عبایت را بدوزد
کسی خواهد قبایت را بدوزد
غریبی وسعت وپهنای عالم
دهل وتنبک وکرنای عالم
توپشت صخره پنهان از نظرها
خنک افتاده در کوی وگذر ها
کسی قیچی دو دم در دو دستش
نه. تیغ پور ملجم در دو دستش
کسی خنجر به پشت قوم برده
ثواب صد صلات وصوم برده
تو را وجه التعامل کرده ایم ما
متاع شهر کابل کرده ایم ما
تو پنهانی سرک یخماله بسته
کسی ما را به یوغ و ماله بسته
سلام ای آفتاب غایب از دید
تو ای ذبح عظیم فرصت عید
تو پنهانی ازین ده عید رفته
خدا گویی که در تبعید رفته
کجا رفته ابوذر های این قوم
کجا افتیده رهبر های این قوم
تو در بیع وشرا هستی همینک
اسیر ماجرا هستی همینک
تمام ماجرای عید خونین
تن سرو وچنار وبید خونین
خدا از دهکده رخت سفر بست
سر دروازه آذین خطر بست
مسافرمی شود سار وقناری
و حک روی دلم نام مزاری
من این زر سکه را در جیب دارم
درخت وشاخ وبرگ وسیب دارم
من از بیع وشرا بیزار گشتم
خریدار کسی بسیار گشتم
مگر قیچی دو دم ماند ما را؟
کسی با جهروترتیل خواند مارا
خدا داند دلم تنگ است ای کوه
درون سینه ام جنگ است ای کوه
چه یخ بسته سرانگشتان دستم
نکرده هیچ کس پرسان دستم
سلام ای آفتاب یخ بسته ام من
کمر از چند جا شخ بسته ام من
که نامت را مطلا بایدم دید
در این بیغوله بلوا بایدم دید
سلام ای ذبح عظمای خداوند
شریک منّ وسلوای خداوند
برای از پشت صخره دیر گشته
خریداران مردم سیر گشته
تو را در کوچه کم داریم اینجا
هزاران غصه، غم داریم اینجا
مسافر می شود سار وقناری
به جا مانده فقط نام مزاری
خدا داند دلم تنگ است ای کوه
درون سینه ام جنگ است ای کوه
1/12/1389
کابل